حكيم ابوالقاسم فردوسى
182
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
ايشان آگاه گردند . پس به نزد شاه ياد كن كه من بيهوده سر خويش را به باد ندادم . در هر جا چنگ خود با بخت بسودم و هرگز در نام جستن درنگ نكردم . آنگاه گستهم جايى را كه آن دو تورانى در آنجا كشته و افكنده شده بودند ، از دور بنمود . اين بگفت و ديگر روانش سست گشت . بيژن كه بر بالاى سر او نالان بود ، بىدرنگ اسپ او را از آن جايگاه بيآورد و بند تنگ آن را بگشود . سپس نمد زين آن را به زير تن آن مرد زخمى بيافكند و چندى از آن درد بناليد . آنگاه دامان پيراهن خويش بدريد و همهء زخمهاى گستهم را با آن ببست . سپس با روانى تيره از اندوه ، از آنجا به سوى بالا دويد . ناگاه سواران ترك را بديد كه از راه بيابان پديد آمدند . بيژن كه مىترسيد مرگ گستهم نزديك گردد ، از آن بالا به پايين شتافت و دو تن از آن سواران هراسناك ترك را با شمشير بكشت . آنگاه كمند پيچان خود را از فتراك بگشود و به گردن يك ترك ديگر افكند و او را از اسپ به زير كشيد . سپس او را به جان زينهار داد و بدين سان در آن كار ، يار خويش بساخت . از آنجا بسان گَرد به سوى لهّاك و فرشيدورد شتافت . بديد كه آن سران سپاه بر خاك افكنده شده و در خون فرو شدهاند و اسپان جنگيشان نيز در بالاى سرشان مىچرند . بيژن كه چنان ديد ، بر گستهم كه آن كينه را بستده بود ، آفرين بكرد . آنگاه به آن ترك زينهار خواه فرمود تا لهّاك و فرشيدورد را بر روى زين اسپ كشاند . و بدين سان دست و پاى ايشان را ببستند و آنها را بر روى زين نهادند . سپس بيژن از آنجا بسان پلنگ ژيانى به سوى گستهم تاخت و از اسپ فرود آمد و او را چون باد ، نرم و بدون آزار بر روى زين اسپ نهاد و به آن ترك نيز بفرمود تا سوار گشت و او را در بر گرفت . آنگاه اسپ را به نرمى براند و پيوسته با گرمى بر گستهم آفرين بخواند . بيژن با روانى پر از درد و اندوه گستهم براند تا مگر بتواند او را از آن كارزار ، زنده به پيش شهريار رساند .